گفت:" بیا برای دوستیمان یک نشانه بگذاریم ."گفتم:"باشد. تو بگذار." گفت:"شکلات .هر بار که همدیگر را می بینیم یک شکلات مال تو یکی مال من باشد؟" گفتم:"باشد..."
هربار یک شکلات می گذاشتم توی دستش او هم یک شکلات توی دست من.باز همدیگر را نگاه می کردیم.یعنی که دوستیم.دوست دوست.من تندی شکلاتم را باز می کردم می گذاشتم توی دهانم و تند تند آن را می مکیدم. می گفت:" شکمو! تو دوست شکمویی هستی." و شکلاتش را می گذاشت تو یک صندوق کوچولوی قشنگ. می گفتم:" بخورش!" می گفت:" تمام می شود. می خواهم تمام نشود.برای همیشه بماند..."

صندوقش پر از شکلات شده بود .هیچ کدامش را نمی خورد. من همه اش را خورده بودم. گفتم:" اگر یک روز شکلات هایت را مورچه بخورند یا کرم ها آن وقت چه کار می کنی؟" گفت:" مواظب شان هستم." می گفت می خواهم نگه شان دارم تا موقعی که دوست هستیم و من شکلات را می گذاشتم توی دهانم و می گفتم :" "نه" "نه" تا ندارد. دوستی که تا ندارد."
یک سال دو سال چهار سال هفت سال ده سال و بیست سال شده است.او بزرگ شده است.من بزرگ شده ام.من همه شکلات ها را خورده ام. او همه شکلات ها را نگه داشته اشت. او آمده است امشب تا خداحافظی کند.می خواهدبرود.برود آن دور دورها.می گوید:"می روم اما زود بر می گردم." من می دانم می رود و بر نمی گردد. یادش رفت شکلات را به من بدهد.من یادم نرفت یک شکلات گذاشتم کف دستش.گفتم:"این برای خوردن."یک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش :"این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچکت." یادش رفته بود که صندوقی دارد برای شکلات هایش. هر دو را خورد.خندیدم . می دانستم دوستی من"تا "ندارد می دانستم دوستی او "تا" دارد. مثل همیشه. خوب شد همه شکلات هایم را خوردم.اما او هیچ کدامشان را نخورد. حالا با یک صندوق پر از شکلات نخورده چه خواهد کرد.؟!!