تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic ........................................
این وبلاگ به انتها رسید شاید زمانی با یه وبللاگ جدید آمدم.

در پناه حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 13:34  توسط شباهنگ  | 

لحظاتی قبل ماهواره امید از ارتباط نا مشروع بین بهرام و زهره خبر داد

ماهواره امید از کشف یک امامزاده بین زحل و مریخ خبر داد
بنا بر خبر پرتاب ماهواره ی امید، نیروی انتظامی اعلام کرد: بزودی برای کنترل روابط میان امید و زهره یک فروند سفینه ی گشت ارشاد به فضا خواهیم فرستاد

ماهواره اميد از مدارخارج شده است وفقط به دور سياره زهره مي چرخد واين پيام هارا ارسال ميكند؛الهي دورت بگردم،جيگر چند سالته؟

اولین پیام رسیده از ماهواره امید: زهمین گرد است.

دومین پیام از ماهواره اميد: خورشید بدور زمین میچرخد

سومین پیام گزارش شده از امید: ..... در ماه نیست

ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 12:0  توسط شباهنگ  | 

جون داداش تو این سایت برین نظرات  کاربران در مورد آلبوم داریوش بخونین. من که خیلی حال کردم. البته این سایت برا بعضی از نقاط کشور فیلتره

http://www.2mahal.com/album/4859.htm

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 2:14  توسط شباهنگ  | 

 حوصله توضیح و تفسیر ندارم این مطالب چند روزیه داره مخ منو میجوه.

 به مردم آمریکا اجازه بدیم تا دموکراسی داشته باشند چون الان استبداد در آمریکا حاکمه!!!!!!!!

 از زندانیان سیاسی کشورهای خارجی تقدیر می کنند.

عجب

عجب

عجب

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 14:18  توسط شباهنگ  | 

 
آلبومی برای آنانی که آزادی - عشق و ستم ستیزی را ستایش و برای رسیدن به آن تلاش می کنند
"شطرنج"  و "تقویم "از اردلان سرفراز و "دلتنگم" از ایرج جنتی عطایی مورد علاقه من هستند
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 13:8  توسط شباهنگ  | 

بخواب آروم و باور کن
که بیداری یه کابوسه
اگه بد شد کلاغ زشت
همه‌ش تقصیر طاووسه

بخواب
تا آخر فردا
که پس فردا
توی تنها
باید پاشی
بری جای   

 منِ تنها
توی سرما

همه‌ش اینه
بخواب آروم
همه‌ش دیره
بخواب آروم
بخواب آروم...

عبدی بهروان فر

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 9:30  توسط شباهنگ  | 

یه شاخه نیلوفر - قله خوشبختی - هفته های تلخ من - دلتنگی و .. یکی از یکی زیبا تره

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 22:36  توسط شباهنگ  | 

قبل از غذا (در فست فود)

تو فست فود به دختری که صندوق دار بود سفارش غذا دادم.

خانم لطف کنین یه سه تیکه (مرغ سوخاری) می خوام.

  الان آماده نداریم. باید صبر کنین.می یرین یا اینجا میل می کنین

صبر می کنم.می برم. فقط رون و بالای رون باشه. 

ببینم چی میشه .شاید بینش یه تیکه سینه باشه اشکال نداره؟

. نه من سینه نمی خورم.یعنی دوست ندارم. خندم گرفت گفتم البته سینه مرغ نمی خورم. خنده هر دو ما پایان سفارش  غذا بود.

بعد از غذا ( در خانه)

صدای امواج دریا رو میشنوم. کمتر از دویست متر با دریا فاصله دارم. به دور و برم نگاه می کنم.همه چیز سر جای خودشه.آیا من هم در حای درستی قرار دارم؟صدای ظبط را بلند می کنم

پای بگذار به اون راهی که فکر کنی بهترینی.که فقط فکر کنی بهترینی دست بردارو برو ول کن این غم ساغری...

آهنگ محبوبم است. قصد دارم بساط قلیان  را علم کنم. اینجا همه چیز هست و یک چیز نیست.!

ای دهر تو بخور این راه را کلا که ما نخواستیم داوری

بلند میشم می رم به طرف اینه . تعدای از موهای سرم سفید شده طبق معمول از دیدن خود ذوق می کنم. و همراه نامجو بلند فریاد میزنم

ای کاش داوری داوری داوری  داوری در کار بود.   کاشکی قضاوتی قضاوتی قضاوتی قضاوتی در کار بود

در روزنامه خواندم که طبقه نخبه نامجو گوش میدهد. به خود می بالم چون من نیز به جرگه  نخبه های کشور نایل گشتم اما مدرک من اصل است از دانشگاه آزاد است اما اصل است. !

برمیگردم به تابلوفرش مقابلم که رو به دیوار است نگاه می اندازم.یک سرخ پوست که بر اسبی نشسته و دستانش را به سوی آسمان بلند کرده در حالی که نگاهش به سمت بالا و در دست چوبی دارد که به نوک چوب پای عقاب وصل شده .او  با این هیبتش از اسمان چه می خواهد شاید از خدای اسمان چیزی بخواهد.نگاهش نگاه شکر گذاری نیست. شاید  او هم شکایتی دارد .شکایتی از جنس نامجو از جنس من از جنس هم فکران من

ای کاش داوری داوری داوری  داوری در کار بود.   کاشکی قضاوتی قضاوتی قضاوتی قضاوتی در کار بود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 21:21  توسط شباهنگ  | 

خواهم تو شوي، محبوب دلم              چون نرگس من، ديوانه ي من

 غم تنهایی اسیرت میکنه                  تا بخوای بجنبی پیرت میکنه

 تن تو ظهر تابستونو بيادم مياره         رنگ چشمهای تو بارونو بيادم مياره

دلم از خیلی روزا با کسی نیست      تو دلم فریاد و فریادرسی نیست

عمریه غم تو دلم زندونیه                 دل من زندون داره تو میدونی

هر وقت به صدا و موزیکش گوش میدم برام جذابیت داره

(۱۳ مهر ) هشتمین سالگرد مرد صدا زخمی ایران زنده یاد فریدون فروغی گرامی باد

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 21:34  توسط شباهنگ  | 

براتون پیش اومده وقتی بچه بودینو تو کوچه  فوتبال بازی می کردین توپتوون بیفته خونه همسایه.زمانیکه برای گرفتن توپ در می زدین میدین کسی نیست .دوره  ما رسم این بود که باید رفت تو خونه طرف . از در و دیوار پرید تو خونه و   توپو گرفتاز قدیم مرد عنکبوتی بودیم .یادش بخیر .اینو داشته باش ولش نکن تا برات بگم.همیشه از کارهایی که طپش قلبمو ببره بالا لذت می برم. خاطره ای که می خوام بگم مال دیشب حدود ساعت ۱۱ شب  هست. هر چند شاید خیلی جذاب نباشه اما تا وقتی درکش نکنی شاید نفهمی چی میگم. بهرحال موضوع از این قرار بود که بنا به دلایلی ما ساعت ۱۱ شب اومدیم بریم بیرون  . درو که بستم تازه فهمیدم ای دل غافل کلید پشت دره و  در دیگه باز نمیشه.خوب چند راه حل داشت اولین و منطقی ترین راه این بود که شبو بریم خونه یکی از بستگان و فردا صبح کلید ساز بیاریم. یا اینکه خودمون به نحوی در باز کنیم یا اینکه کاری که من کردمو انجام بدیم.عرضم به درزتون ببخشین عرضم به حضور انور و نورانی و تابناک همچون ماهتون بگه خونه ما در طبقه دوم یه آپارتمان که از سطح زمین با حساب سرایداری که پایین تر از سطح پارکینگ ساخته شده  حدود ۱۲ متر شایدم بیشتر قرار گرفته. جونم برات بگه یهو شیطون گولم زدو  گفتم من از دیوار میرم بالا از تراس خونه بغلی یه جهش میزنم و نرده تراس خونمونو  می گیرم و میرم بالا.اینو هم اضافه کنم به طور اتفاقی اون روز در تراس ما  قفل نبود.شاید الان حرف زدن در موردش براتون آسون باشه اما انقدرها هم آسون نبود. مرحله اول که رفتن به بالای دیوار و گرفتن نرده تراس همسایه کار آسونی بود بنا بر تجربه کودکی .اما مرحله دوم یکم سخت بود خدا نکنه آدمو جو بگیره حالا می گم چرا..راستشو بخوای باید اعتراف کنم من جند دقیقه قبل از بستن در داشتم  فیلمی از شبکه  mbc persia به نام مرده یا زنده رو  می دیدم توی این فیلم دختر و پسر مثل پرنده پرواز می کردند. با یاد آوری اون فیلم .من احمقم گفتم بریم ببینیم دنیا دست کیه . وای وقتی پریدمو  نرده تراس گرفتم تازه فهمیدم چه غلطی کردم. ۱۲متر ارتفاع طوری که معلق در هوا بودم و فقط با دستام نرده پایینی تراسو گرفته بودم و هر چه زور می زدم نمی تونستم خودمو به سمت بالا بکشونم.تازه یادم اومده بود اون روز دو نوبت ورزش کرده بودم و کاملا خسته بودم. حدود ۱ دقیقه معلق بودم. و واقعا می گم نا امید شده بودم.کم کم بازو هام داشت سست میشد. خندم گرفته بود  صحنه فوق العاده جالبی بود همراه ترس  امید به زندگی و مهمتر از همه  این بود که خودم باعث و بانی این کار شده بودم. اون لحظه واقعا به مرگ فکر کرده بودم.داشتم با خودم حساب می کردم اگه افتادم طوری خودمو بندازم تا توی تراس طبقه اول بیفتم  که کار مشکلی بود. تو این گیرودار  یهو خندم گرفت به خودم گفتم واسه مردن خیلی زوده(درست مثل فیلم هندی). هر چی توان نداشته و داشته رو که داشتم به کار بردم هنوز هم که هنوزه نفهمیدم چی شد که من از اون تراس اومدم بالا.حالا که یه روز گذشته  و من از تراس پایینو نگاه می کنم می بینم چه کاری کردم نمی گم حماقت بود. من از ریسک کردم لذت میبرم. هر چه بود خدا رحم کرد و تک پسر خانواده رو نجات داد. شاید عکس ها بهتر نشون بده. البته کار خیلی شاقی نبود. پستی برا نوشتن نبود اینو نوشتم.

            

                              

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 19:5  توسط شباهنگ  | 

مدت هاست پایبندی به اخلاق را به خانه بخت فرستاده ام

مدت هاست  پسورد   شادی که درون فایل غم قرار گرفته  را فراموش کرده ام

مدت هاست در پی یافتن آزادی  سو چشمان خود را از دست داده ام

مدت هاست  برای آمدن پاییز لحظه شماری می کنم

مدت هاست که از دیوانگی خود لذت می برم

مدت هاست که به دنبال قطار زندگی می دوم و هنوز که هنوزه نرسیدم

مدت هاست به  آدم نماهای گوسفند که از بد روزگار تعدادشان کم هم نیست از ته دل می خندم

مدت هاست که فقط می خندم

و  سرانجام مدت هاست که محسن نامجو گوش می کنم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 23:46  توسط شباهنگ  | 

اپیزود اول:
پشت خونه ما پارکه.طوری که پنجره اتاق من رو به پارک باز میشه. به فاصله 20 متری این پارک هم کلانتری هست. معمولا غروبا تو این پارک پسر و دختر میان یه گپی میزنن در مورد رویا هایی که دیشب تو خواب دیدن با هم صحبت می کنن حالا بگذریم رویای پسرا با دخترا زمین تا آسمون فرق می کنه
اپیزود دوم :
یه بعد از ظهر خدا(حدود ساعت 2) تو همین شهرویر ماه بود و من پشت کامپیوتر نشسته بودم که ناخوداگاه چشمم به پارک افتاد یه دختر و پسر روی نیمکت به طوری که پشتشون به من بود نشسته بودند اول برام عادی بود اما یواش یواش دیدم نه یه خبرایی هست.بله این طور که من میدیدم خانوم قصه ما انگار آتیشش تند بود.انقدر خودشو به این یسر می چسبوند که من از تعجب شاخ دراوردم.خلاصه بوسه که نه لبیو نوازشیو.انگار نه انگار
از همه جالب تر اینکه خانوم جوان اشتیاقش خیلی بیشتر از پسره بود طوری که چند بار پسر ه دوستشو پس میزد.چون میز کامپیوتر من رو به پنجره بود من تا حدود بسیاری از قضایا رو دیدم. یه نکته خنده دار این بود که وقتی خواستن برن چون پسر شلوار تنگ پوشیده بود موقع بلند شدن سعی کرد کیفشو جلوی پاش قرار بده بگذریم
: میدونی رفیق راستشو بخوای
دلمم به حالشون سوخت می خواستم برم بگن جوونا بیاین هر کاری می خواین بکنین بیاین خونه ما نه اینکه خیال کنین دیدم یه سفره ای پهنه و منم خواستم یه لقمه ای بزنم نه جون داداش این چیزا تو مرام ما نیست خواستم یه حالی به این دو جوون داده باشم بعد گفتم مگه خونه ما .... استغفرالله بزن زنگو.
بگذریم
و اما نتیجه اخلاقی این داستان واقعی
در این کلانتریو باید گل گرفت
بر عکس همه جا پسر خیلی یبس و بی حال بود
هر وقت بیکار بودی به پنجره خونت یه نگاه بنداز می تونی یه تفریح خوب پیدا کنی
پنجره رو به پارک درجه هیز بودن آدمو تعیین می کنه
بنا بر مصلحت هر جا سفره ای پهنه سعی کن تو هم یه لقمه ای بزنی
صرف نظر از درست یا غلط بودن این کار من با خودم فکر کردم که اگه من جای اون پسره بودم چی پیش می اومد
بی شک تمامی ماموران ارشاد نیروی انتظامی- ستاد مبارزه با مواد مخدر- بیسج- ستاد مبارزه با قاچاق کالا- اهالی محل و هر نیرویی که بود در کمترین ثانیه با خبر شده و با یک اقدام ضربتی دمار از روزگار ما در می اوردند
اپیزود چهارم :
اپیزود سومو حال نکردم بنویسم
باور نکن ما زرنگ تر از این چیزاییم که دم به تله بدیم
.
بالا رفتیم کشک بود پایین میون آدما همه چی دروغ بود اما رفیق قصه من راست بود
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 11:11  توسط شباهنگ  | 

من در خانه خود ماوا دارم

از هیچ تنابنده ای در هیچ چیز

پیروی نمی کنم !

و به ریش هر استادی می خندم

که به ریش خود نخندیده است!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 22:34  توسط شباهنگ  | 

ما را به رندی  افسانه کردند  پیران جاهل شیخان گمراه

مهر تو عکسی بر ما نیافکند خونینه رویان  آه از دلت آه

آیین تقوا ما نیز دانیم لیکن چه چاره با بخت گمراه

ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم یا جام باده یا قصه کوتاه

باید با  طلای ۲۴ عیار این شهر حافظ نوشت قاب کرد. هر روز خوند هر  بار که رد میشی هر بار که نفس می کشی هر بار که دلت گرفت هر بار که هر بار که هر بار که

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 22:32  توسط شباهنگ  | 

باورم نمیشه. خسرو شکیبایی با اون صدای دلنشینش دیگه نیست دیگه شعری با صدای گرمش جون نمی گیره دیگه فیلمی نیست که با وجود اون بدرخشه.

باورم نمیشه مراد بیک قصه ما روزی و روزگاری چشم از این جهان ببنده.خانه سبزت یادم هست.  سالاد فصلت اون تریپ معتاد عاشق که میگفت اون عزیز منهههه اون عشقه منههه  . هامون من .دوستت داشتم. برات اشک ریختم و اشک می ریزم. حیف. کاش زنده بودی .

کاش.

این کاش لعنتی.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 3:36  توسط شباهنگ  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 14:22  توسط شباهنگ  | 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 18:9  توسط شباهنگ  | 

تقصیر تو نبود!
خودم نخواستم چراغ ِ قدیمی خاطره ها،
خاموش شود!
خودم شعرهای شبانه اشک را،
فراموش نکردم!
خودم کنار ِ آرزوی آمدنت اردو زدم!
حالا نه گریه های من دینی بر گردن تو دارند،
نه تو چیزی بدهنکار ِ دلتنگی ِ این همه ترانه ای!
خودم خواستم که مثل زنبوری زرد،
بالهایم در کشکش شهدها خسته شوند
و عسلهایم
صبحانه کسانی باشند،
که هرگز ندیدمشان!
تنها آرزوی ساده ام این بود،
که در سفره صبحانه تو هم عسل باشد!
که هر از گاهی کنار برگهای کتابم بنشینی
و بعد از قرائت بارانها،
زیر لب بگویی:
«-یادت بخیر! نگهبان گریان خاطره های خاموش!»
همین جمله،
برای بند زدن شیشه شکسته این دل بی درمان،
کافی بود!
هنوز هم جای قدمهای تو،
بر چشم تمام ترانه هاست!
هنوز هم همنشین نام و امضای منی!
دیگر تنها دلخوشی ام،
همین هوای سرودن است!
همین شکفتن شعله!
همین تبلور بغض!
به خدا هنوز هم از دیدن تو
در پس پرده باران بی امان،
شاد می شوم! بانو! ?


"یغما گلرویی"

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 18:47  توسط شباهنگ  | 

      زندگی می گذرد فرصت جاودانگی کوتاه است!من و تو باید جاودانه شویم!پس بگو دوستم می داری تا معجزه نازل شود ! پس بگو دوستم می داری تا شاعرم کنی! پس بگو دوستم می داری تا گنجشکان پشت پنجره  خوش صدا تر بخوانند.سکوت در این زمانه نشان هیچ چیز جز بردگی نیست! مانند نامت آزاده باش!

بگو!بگو دوستم می داری ...

من هم ترا دوست دارمو تیرگی جهان به دروغی بدل می شود!تو را دوست می دارمو ظلم افسانه ای بیش نیست ! ترا دوست دارمو تمام زنجیرها فرو می ریزند!

ما رویینه ییم زنده می مانیم!در پیاله هایی که لا جرعه نوش می شوند در خنده و در اشک آدمیان  در هر ترانه عاصی در لالایی مادران اندوهگین ... و ما زنده می مانیم در انعکاس عبارت دوستت دارم که شبانه کوجه یی خلوت را تعمید می دهد...

در هر کبوتری که پر می کشد

                                           اوج می گیرد

                                                             تیر می خورد

                                                                               می افتد...

                                                                                            ما زنده می مانیم!

"یغما گلرویی"

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 0:14  توسط شباهنگ  | 

صورت خندان زیباست .خنداندن سخت است  خندیدن و خنداندن رویایی است برای من . پس بخند تا شاید من نیز از خنده ی تو خندیدم.

اسم تو که هیچ شغل تو هم در قرآن آمده است!!

روزی ظریفی ار حاجی فاضل خراسانی پرسید " حضرت آقا اسم من هم در کتاب کریم آمده است؟"

حاجی فاضل سوال کرد "اسمت چیست؟"

...(ادامه مطلب)

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 23:9  توسط شباهنگ  |